تبليغاتX
برتر از پرواز

شنبه 1 تیر1387 ساعت 7 بعد از ظهر

دلم لرزید و شکست به بی صدا شکستن قلبی که

چشمان بی فهمم آتشین تمنایش را ندید .

به بی صدا به گریه نشستن چشمانی که

بغض فروخورده اش در صدای پر هیاهویم گم شد .

به بی صدا فرو ریختن غروری که

توهم گذشته هایم مجال حضورش را ندید .

به بی انتهایی آرزوهایی به بار ننشسته

در چشمانی پر از آرزو

که در انتظارطلوع پاسخی مانده است .

به بی وسعتی روحی که در چهار دیواریی

به تقلای ماندن برخواسته است .

به بی خردی آدمکانی چون خود

که عصیانگر روحشان را به حصارین کاغذینی شاد می خوانند .

و می پندارند جز پندارشان

هیچ چیز در دنیا حقیقی نیست .

چه ابلهانه

که نمی دانند ورای حصارهایشان هرچه هست حقیقتی است و

ورای پندارهاشان هرچه هست واقعیتی.

نوشته شده توسط شیدا | لینک ثابت | موضوع:  
شنبه 18 خرداد1387 ساعت 11 قبل از ظهر

برایم نوشتن روزنه ای است از دنیایی کوچک و حقیر به دنیایی سرشار از هر آنچه باید باشد ،دنیای رویاها .


شاید اگر قلمی نبود و کاغذی، و کلمه ای شکل نمی گرفت دنیا یم بی معنی می گشت . اگر عشق واژه ای مقدس و خدایی است برایم ، وهیچ گاه از جایگاهش تنزل نیافته می پندارم عظمتش را وامدار اسطوره هایی است که قرنها با جادوی نوشتن برایمان میراث مانده است.

براستی اگر نوشتنی نبود و کتابی نبود آیا انسان اینسان به خود می بالید ؟
پس می گویم و می نویسم هرچند در ابعاد وبلاگی کوچک ودفتری سرشار.
گاه تلخ
گاه رویایی و خیال انگیز

می نویسم تا شاید روزی تمامی آنچه را که تصویر کرده ام و در رویا پرورانده ام آنچنان حقیقی گردند که برای نوشتن رویایی نمانده باشد و تمامی رویاها رنگ حقیقت گرفته باشند ، نه ،نه خود حقیقت باشند. و این بار از رویاهای تحقق نیافته سخن گفتن خود رویایی شود دست نیافتنی .

براستی چه شگفت انگیز است ذهن آدمی و چه وحشت انگیز است اگر این ذهن دنیایش به گونه ای نبود که بتوانی محدودیتهای انسانی و اجتماعی و .. را حصار بشکنی و برای خود در این دنیای شاید مجازی جهانی سرشار از آزادی خلق کنی .

برای دوستی که دوست داشتن را در فریب واژه ها جست نه درسکوت چشمها . 
نوشته شده توسط شیدا | لینک ثابت | موضوع:  
جمعه 2 فروردین1387 ساعت 8 بعد از ظهر

واژگان همه آمده بودند ، همگی آمده بودند که هستی گیرند ، همه می دانستند بدون معلم پیرشان بی معنایند ، بی وجودند و هستی شان در گرو جوهر جان این معلم پیر است . همگی برای هم رکابیش تقلا می کردند ، سطرها به ردیف ایستاده بودند و انتظار شنیدن صدای قلم ، این توانا پیامبر ، این والا وامدار میراث قرنها ، این بزرگ معلم را می کشیدند.

و قلم ، این پیر ، این ساده فرهیخته برای گفتن آخرین سخنانش ، نه سخن نه ، آخرین شعرهایش یا شاید آخرین آیاتش آمده بود ، قرنها گفتن و نوشتن و از جوهره جان خود حقایق ها خلق کردن ، رمقی برایش باقی نگذارده بود و حال همه شور بود برای سرودن آخرین واژه هایش ، جسم نحیفش را که آخرین قطرات خونش به آن رمقی داده بود با خود می کشید .

واژگان همه به هلهله برخاستند و از دیدن این معلم پیر به سما آمدند ، همه برای بودن آمده بودند ، همه آمده بودند تا با آخرین جوهره جان قلم معنا یابند ، همه آمده بودند که هستی گیرند ، همه آمده بودند بدون آنکه بدانند هستی شان و بودنشان معنای نبود و نیستی معلمشان است .

اما قلم این آموزگار بزرگ تاریخ برای نگارگری آخرش آمده بود ، قلم روبروی سطرها و واژگان ایستاد و با آخرین جرعه جانش بر سطرها نگاشت : دوستی ، عشق ، آزادی ، ....

و چون درونش تهی شد از هر چه تعلقات و چون از تمام هستی اش گذشت برای آموختن ، ساختن و ....دیگر برای بودن در دنیا بزرگ بود و رفت به سادگی آمدنش .

سالهاست که قلم ها می میرند و واژگان معنا می یابند و هنوز دوستی ، عشق و آزادی واژه هایی تازه و بدیع اند .

 

 تقدیم به کسی که در زمینه کاری برایم راهگشا بودند و همیشه به یاد مهربانیهایشان هستم هرچقدر هم دور باشند .

نوشته شده توسط شیدا | لینک ثابت | موضوع:  
چهارشنبه 30 آبان1386 ساعت 0 قبل از ظهر
خدایا باز می گردم
اگر روزی به عمرم مانده باشد
باز می گردم
اگر روزی ز روی جهل و نادانی
زی کوی عشق تو
بار سفر بستم
اگر روزی ز روی خامی ومستی
پی عشق خسی
عهدی شکستم
اگر روزی ز روی شرم و خودخواهی
ز عرش فرش تو
غران بجستم
باز می گردم
اگر روزی نگاه مهربانت را
اگر روزی رخ گلگون نشانت را
اگر روزی در باغ جهانت را
بازیابم
بازمی گردم
اگر روزی فقط روزی زعمرم مانده باشد
باز می گردم
به کوی عشق و دلداری
به کوی شور و شیدایی
به کوی مستی و مستان
به کوی جان بی جانان
بازمی گردم.
نوشته شده توسط شیدا | لینک ثابت | موضوع:  
سه شنبه 15 آبان1386 ساعت 9 قبل از ظهر

از این پس بی واژه می سرایم

واژه ها لعاب های رنگین تپش های قلب منند

نوای قلبم سرودی بی واژه است .

از این پس بی واژه می اندیشم

واژه ها مرزهای کوتاه اندیشه های منند

جریان خیالم هستی بی واژه اندیشه هایم است.

از این پس بی واژه عاشق می شوم

واژه ها حقیرند برای تفسیر عشق من

چشمها بی واژه غزل های عشق می خوانند.

از این پس بی واژه سخن می گویم

واژه ها پوسته های کاغذین گفتار منند

 و اندیشه ام را مرزبندی می کنند

دستها بی واژه سخن ها دارند .

از این پس بی واژه می بینم

واژه ها افق نگاهم را حصار می بندند

چشم ها بی واژه به بیکرانگی می رسند .

از این پس بی واژه مرزها را در می نوردم ، بی واژه می گویم ،بی واژه می اندیشم

چرا که چشمها ، گوشها و دستها بی واژه سخن ها دارند .

و از این پس بی واژه دوست می دارم و بی واژه عاشق می شوم .

نوشته شده توسط شیدا | لینک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه 3 آبان1386 ساعت 0 قبل از ظهر
چه ساده اولین موج نگاهت
قایقم را
به دام ساحل عشقت کشانید
چه ساده سنگ ساحل
لنگرم را
به زیر قدرت عشقت ببندید
چه ساده ساحل امنت
تنم را
به کام مرگ تنهایی رسانید
چه ساده موج طوفانت
دلم را
به دست بی امان آب بخشید
چه ساده آبی سردت
تبم را
به نام سوز عشقم می چشانید
چه ساده موج نرمت
باورم را
به بام عرش دنیا می رسانید
چه ساده سرخی عشقت
شبم را
به نور روشن بالا رسانید
چه ساده باور عشقت
پرم را
زپروای پریدن وارهانید.

نوشته شده توسط شیدا | لینک ثابت | موضوع:  
شنبه 14 مهر1386 ساعت 11 بعد از ظهر

قلمم ننویس، افکار درونم را واگویه مکن ، پا به پای من بیا، دنیای درونم را بکاو، از جاده های ذهنم عبور کن ، جاده های سبز و کویری و ..، اما در سکوت ، فریاد مکش هر آنچه می فهمی را فریاد مکش.
هر آنچه بر شریان ذهنم و هرآنچه بر زبان جانم جاری است فریاد مکش . حکایت من و تو ، حکایت نی و لب است که چون نی به رقص و نوا آید اسرار درون را بر ملا می سازد و سمای تو نیز بر باد رفتن اندیشه های من است .لحظه ای درنگ کن ، ننویس.
از هر مسیری که می گذری ، از هر دریچه ای که می نگری ، هر سری که می آموزی ، همه را به جعبه سیاه مغزم بسپار.
به فرمان ذهن گوش مده ، هر چه که می گوید بر صفحه کاغذ منگار. بگذار جعبه سیاه ذهنم ارزش کشف شدن را بیاموزد .
تو راه خود را برو ، افسارت را به دست ذهن لجام گسیخته ام نسپار ، از خستگی های ذهنم مگو ، از پیچ های مسیر درونم راحت بگذر ! بر درختان تنومند تازه ریشه گرفته ام نظر افکن ، بر بوته های سبز کنار جاده و بر گلهای آفتابگردان!
اگر می نگاری نگارگریت را با ریشه های جوان اندیشه ام سبزیی جاودانه بخش.
هر گاه ذهنم از درد و بیماری می گوید تو از سرور و شادی بگو .
هر گاه از زندان و اسارت می گوید تو از نغمه های پرندگان شاد و آزاد بگو .
هر گاه از بی عدالتی و فقر می گوید تو از روشنی و نور سخن بگو.
هر گاه از عشق های دروغین می گوید تو از فرهادها و کوه های کنده با عشق بگو.
هر گاه ..
قلمم ننویس لحظه ای درنگ کن.

نوشته شده توسط شیدا | لینک ثابت | موضوع:  
چهارشنبه 4 مهر1386 ساعت 7 قبل از ظهر


روزی آزادی به سراغم آمد . آن روز من تنها و بی کس به گوشه ای نشسته و غرق در دنیای معلول و مسلول خویش در سرزمین بی خبری بودم .
او خواست دستم را بگیرد و مرا با خود ببرد و خواست که پیمان ابدی دوستی بندیم .طبع بلندش در همان دم اول دلم را به رهین عشقش برد و من ِاسیر، اسیرعشق آزادی شدم. همه درهای بسته عالم برایم در اسم زیبایش تعبیر بازبودن می دادند. دنیای دیدش، افکار بدیعش، علم آمیخته با عملش، راحتی کلامش،عصیانگری روحش ، .... همه برای منِِ ِبی دوست، نشانه های دوستی کامل وزیبا بودند . او زیبا بود چون آزاد بود و وارسته .
دستم را به دستانش سپردم و قلبم را به زیبایی افکارش و دست در دست در پی آموختن در کوچه های شهر بی خبری سرگردان آموختن شدیم .
هر چه پا به پا با آزادی عزیزم ، با آزادی نویافته ام پیش می رفتیم ، پس می ماندم، او پیش می رفت و من پس .
شگفتا !
این همه تفاوت و من در خواب ، این همه رنگ و من بی رنگ ، این همه آگاهی و بینش و من در تاریکی جهل ، این همه عاشق و معشوق و من عاشق و معشوق خویش، این همه فریاد و من خاموش .......
شگفتا!
این چگونه حکمتی است ؟! نه حکمت، نه ، حکمت خداوندی و جهل و بی خبری؟! چه تناقض احمقانه ای ، پس این همه سال در بند بودن و بی خبری ، کدامین جرم ، کدامین گناه مرا مسلول زندان بی خبری گردانده.
روح سرکش من ودر بند بودن، اسیر بودن، بی خبر ماندن ، نگفتن ، نشنیدن ، نخواندن... شگفتا !
گشت و گذارهای روزانه و شبانه ام با آزادی عزیزم، هر روز او را آزادتر ومراحیران ترمی کرد . من چگونه توانسته ام بدون آزادی عزیزم تا کنون زنده بمانم. چگونه توانسته ام نبینم و گمان کنم که می بینم ، نخوانم و گمان کنم که خوانده ام ، نفهمم و پندارم فهمیده ام ، نشنوم و بیندیشم شنیده ام ؟!
او آزاد بود و به یمن آزادی اش سرشار و فهیم و من در بندی ،که آزادیی یافته که نمی فهمدش، که توان درکش را نیاموخته، که بوی آن را حس نکرده و سالیان است که در بند بوده ،در بندی ،که روحش برای رستن از حصاربی خبری با به در و دیوار کوبیدن جز شکستن بال و پر خویش و زخمی شدن و اسارت بیشتر چیزی برایش باقی نمانده است .
آخر او نمی دانست که متراژ اندیشه من همان حصار کوچک است و اگر فراتر از دیوارهای آن باشم حرمت دوستی اش را نگه نمی دارم . آخر او نمی دانست که از کودکی هر آنچه به من آموخته اند همان می بایست درست باشد نه چیز دیگری ورای آموخته ها و ذهنیات من .
آخر او نمی دانست که در سرزمین بی خبری من همه چیز از یک قانون و اصل پیروی می کند . او نمی دانست که واژه هایی چون جدید، نو، تازه، بدیع، و .... در فرهنگ لغات سرزمین بی معنی است و فرهنگستان سرزمین بی خبری من از به کاربردن این کلمات نامانوس بر حذرم داشته است .
آخر او نمی دانست جمع دو نقیض محال ممکن است : جمع آزادی و اسارت ، جمع اوج و حضیض ، جمع من و او .
آخر او نمی دانست ذره ذره و سلول سلول، وجودی که به دوستی گرفته ،در بند بوده است و در بند خواهد ماند و حتی روح بلند او نیز درمان تار و پود پوسیده اش نخواهد شد .
آخر او نمی دانست که من نمی دانم زندگی با آزادی ، زندگی بر پایه افکار خویش و زندگی ساخته با همت چه رنگی است .
آخر او نمی دانست که من نیاموخته ام که چگونه باید بدانم ، بفهمم، بگویم ، او نمی دانست که من نمی بایست بیاموزم ، بیندیشم ، بیافرینم ......
آو نمی دانست که اندک آزادی، من آزادی ندیده، باعث ویرانگری است .
او نمی دانست که روح در بند من همپای روح بلند او سیر نمی تواند کرد .
او نمی دانست که در سرزمین کویری روح من هیچ بارانی توانایی رویاندن هیچ نهالی را نخواهد یافت، چون خاک سرزمین من نیز فقط از یک قانون پیروی می کند : قانون نرویاندن
آخر او نمی دانست که ........
او فقط یک چیز را دانست و آن اینکه من دوستی صادقانه اش را پاس نداشته ام و غافل از اینکه توان پاس داشت یک اسیر در بند، چیزی بیش از این نتواند بود .

نوشته شده توسط شیدا | لینک ثابت | موضوع:  
سه شنبه 27 شهریور1386 ساعت 7 قبل از ظهر

من عاشق نبودم
                تو عاشقم کردی
                                        خدایا
                                      نگاه عاشقت شیدایی ام داد.
جلوی درباغ خانه ات ایستاده بودم ، همه ایستاده بودند . صف طولانی بود، طولانی و بی انتها . همه نگاهها به یک سو بودند به آنجا که تو نشسته بودی . قدم به قدم به سویت نزدیک می شدم . از صف بیرون می آمدم تا ببینمت ، سرک می کشیدم ، دلم یک لحظه آرام نداشت دربرزخی ندیده بودم .
قدم به قدم نزدیکتر ، لحظه به لحظه تپش قلبم شدیدتر.....
تو بالا نشسته بودی . نمی دانم چه چیز در حال تقسیم شدن بود هر چه بود همه در انتظارش بودند .صف طولانی کوتاه تر می شد . من از اطراف چیزی نمی فهمیدم ، من هنوز من نشده بودم ، سرک می کشیدم تا ببینمت حسی گنگ مرا در برگرفته بود حسی در عالم بی حسی که درکش نمی کردم . سرک می کشیدم تا شاید چیزی بفهمم اما هیچ نبود. آخر من هنوز من نشده بودم .
نزدیکتر
نزدیکتر
نزدیکتر ........
نوبت به من رسید دستانم را با دستان مهربانت گرفتی و چشم در چشم من دوختی و من آغازی بی پایان یافتم . حس ویرانگری که مشامم را تا چند لحظه پیش به جولان در عالم بی حسی واداشته بود حال ویرانگر و توفنده از چشمان نافذ و مهربانت بر قلبم جریان گرفت و تپش قلب مرده ام خون عشق به رگهایم دوانید و من ،من شدم ، یک انسان .
و من آغاز یافتم و نگاه عشق تو در قلب من خانه کرد .
خدایا !
ای زیبای بی بدیل عالم و ای مهربان عاشق
چه سخاوتمندانه بر من زندگی ارزانی داشتی و رازهای عشق آموختی و دادی هر آنچه در خور مهرت بود .
به پاس مهرت و عاشقیتت و به پاس همه زیبای هایت می گویم که دوستت دارم و بی تو رگه های زندگیم از خون عشق خالی می گردند پس به حرمت همان نگاه اول که عاشقمان کردی ما را رها مکن .

نوشته شده توسط شیدا | لینک ثابت | موضوع:  
دوشنبه 19 شهریور1386 ساعت 0 قبل از ظهر
دلم در حسرت اشکهایی است که بی بهانه می بارند،
بر خاک خشک تب آلود
و بر یاسهای زرد افتاده از شاخه.
دلم در حسرت چشمانی است که عاشقانه گلگون می کنند،
آسمان اندیشه را با سرخی شراب عشق
و نور تعبیرطلوع ابدی عشق شان است .
دلم در حسرت دستانی است که خاضعانه می چینند،
علفهای خشک کویر دلی را.
دلم در حسرت قدمهایی است که بی باکانه پذیرا می شوند،
همراهی گامهایی لرزان را
و به حرمت سمفونی باران آرام گام برمی دارند.
دلم در حسرت قلبهایی است که خورشید تا بی نهایت آسمانشان طلوع می کند
و در کرانه آبی شان غروب بی معناست.
دلم در حسرت شانه هایی است که فروتنانه خم می شوند،
برای بوییدن گل رز .
دلم در حسرت گوشهایی است که مشتاقانه می مانند،
به انتظار نجوای شبانه دریا و ساحل.
دلم در حسرت لبهایی است که بی واژه می سرایند،
ترانه دوست داشتن و مهربانی را
و بوسه،تبلور صداقت شان است.
دلم در حسرت اندیشه هایی است که بی وسعت می کاوند ،
مرزهای رویا یی خیال را
و جاودانه می انگارند نقش بودن را .

نوشته شده توسط شیدا | لینک ثابت | موضوع: